آخرین وسوسه
روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند
مرثیه بعد تو، شعر می میرد بعد تو من ، می پاشم بعد تو عشق می سوزد بعد تو ، ترانه ها را، چه کنم ؟ هجمه ی بی امان شعر در دل داغ چشیده ام بغض نشسته بر گلو اشک میان دیده ام بی تو با دل چه کنم ؟ حسرت عشقت به سرم اندوه تو به دوش خود باز، کشان کشان برم کرم نما و باز بیا، این دل من خانه ی توست هنوز هم بر سر من گرمی آن شانه ی توست راه نشان من بده، تا که فدای تو شوم داغم بکن به بوسه ای تا که گدای تو شوم چو بینمت در شب مرگ شاعر نو جوان شوم در این شب دربدری راهی آن جهان شوم نیاز من به بودنت نیاز یک دقیقه نیست همچو نیاز گل به آب نیاز من، به زندگیست شعر مرا ناجی تو باش شعر مرا وسوسه کن شور به قلب من بپاش مرثیه را ترانه کن ... 17 مهرگان88 ==== یادداشت : کسی اینجا هست ؟ به مهدی دوست داشتنی ام حال دنیا حال دنیا بس خراب است، حال دنیا خوش نیست، من چرا خوش باشم ؟ ای رفیق صادق، ای تو ، هم بغض دقایق ، کودکی را دیدم پی لقمه نانی از برای پدرش پی تکه گوشتی برای مادر من چرا خوش باشم ؟ فصل اندوه جهان، امروز است! برگهای می ریزند، نسل های می میرند، من که باور کردم گلِ بودن ها را ابلهان می چینند ! تو میاندیش به فردا به سقوط دون ها تو مپندار که هرجا ظالمی ها مرده اند این جهان سر مست است! سرنوشت آن ماه سرنوشت این من هر کجا هم باشم باز ، همین رنگ است !! حال من هم، بس خراب است تن فروشی دیدم که غم فرزندش همه دنیایش بود؟ کو؟ کجاست ، زیبایی ؟ تو مپندار که گر میخندم دل من شاد شده است ! من همیشه دارم ، حسرت تنهایی ! آرزوی فردا بر سرم می کوبد حسرت دیروزم در دلم می شوید آرزوی عشق و مستی و شیدایی ! چشم من کاش نمی دید مادری کارگر را ! کاش مستی می شست دیده و بینایی ! کودکی محزون ، دیدی؟ پدری خورد شده ، اندیشه ؟ مادری پر غصه ؟ خواهرش هم بی تاب !؟ و غروری که له شد پیش اشک کودک ، آرزوی پدرش ، که ای کاش داشتم ، دارایی ! حال دنیا خوش نیست این جهان مجنون است این جهان محزون است این جهان بیمار است وادی تنهاییست ، فصل اندوه جهان نه که فردا، همین امروز است ! ... 11 مهرگان 88 ==== یادداشت : تقدیم با تمام وجود ، به دوست عزیزم " مهدی " عزیز و خانقاهش که همیشه دنیایی از مهمان نوازی است ... شجریان تنها نیست مرد آواز در گذشت مشکاتیان ، تلنگری بود بر پیکره ی هنر ایران که هنر دوست یادش نرود " همیشه زود دیر می شود " . در روزهایی که غم از دست دادن پرویز مشکاتیان بزگمردی دیگر از موسیقی این سرزمین بر سر .و جان آدمی میکوبید که "هان ! دیدی ! این یکی هم رفت ...کی نوبت دیگری باشد " بیش از همیشه نام شجریان در کنار پرویز مشکاتیان در ذهن ها تداعی می شود. مردی که در سقوط بم توبه اش را شکست و به ایران آمد ، برای آبادانی و تنها ماند ! مردی که در تلویزیون لاریجانی ها محو شد و در رادیوی رحیم مشایی ها تخریب ! مردی که کیهان نشینان کاریکاتور اش را کشیدند بی هیچ توجهی به کارنامه کاریشان و آمار رو به جلوی این روزنامه ! مردی که آوار منافق بودن ، بیگانه پرستی ، غربزدگی را بر سرش ریختند بی آن که به یاد آورند شجریان هم اوست که زمانی فریاد میکشید " شب است و چهره ی میهن سیاهه / نشستن در سیاهی ها گناهه " ! شجریان هم اوست که وطن زمزه ی روزگارش بوده از آن روز که چون "سیاوشی" از آتش آن روزها گذشت و این روزها هم که رنگ سرخ خون را پاسخ فریاد سبز ملت می بیند فریاد دوباره سر میدهد " تفنگت را زمین بگذار " و کیهان نشین ها باز هم حمله میکنند . فراموش کرده اند ، آری ، یادشان نیست که این "سیاووش" بارها از آتشی که این جاهلان به پا کرده اند گذشته ! سخن از تنهایی " محمد رضا شجریان " بود که این روزها غم رفیق اش ، خنیاگر غمگینی که " پرویز مشکاتیان " نام داشت بر داغ وطن ، بر داغ برادران غرق در خونش افزوده شده ! شجریان بهتر می داند که مشکاتیان دق کرد ! مشکاتیان را جهل آدمیان کشت ! تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ! گرچه پرویزی دیگر نیست که صدای سازش گریه کند به حال ما ، گرچه نیست تا با شجریانی را که تازه بازیافته بود هم صدا و هم بغض شود ! آری نیست ... اما شجریان دیگر تنها نیست ! مرد سبز آوای ایران امروز مثنوی های وحدت را میخواند به جای مرثیه ی وطن ! هم او که برای آبادانی بم آمد و تنها ماند ! امروز در قلب و جان همه جا دارد ! نامش را باید فریاد زد تا گوش کیهان نشین ها کر شود ! آری ، شجریان با پدرانمان زاده شد و با ما ادامه خواهد یافت ! تا هستیم ، هست ! و اما کار زیبایی که این روزها خبر دارم کرد : راهی روشن روبه رشد موسیقی ایران زمین ، و رو به سر افرازی مرد آوای ایران که مبادا بپندارد تنهاست ! +من مرگ چنین هنرمندی را باور ندارم رضا واحدی مهرگان 88 رفتنی نمیدونم چرا اين شبا شبِ ستاره نيس واسهی اين همه درد و غصّه راهِ چاره نيس نمیدونم چرا اين سکوتِ کهنه رو لبام وا نمیشه تا بگم: غريبه! دستاتو میخوام دلِ من گوشهی سينه خسته و دلواپسه لحظهها میگذرن و ساعتِ رفتن میرسه وای اگه قلبمو تو زندونِ تن جا بذارم اگه اون لحظه نياد بهش بگم دوسِش دارم ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه: کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟ چی میشد اگه دوباره فصلِ پاييز میاومد نمنمِ پاييزی از ترانه لبريز میاومد شبِ قصّه میرسيد و نامههای دوشِ باد دوباره وحشتِ اينکه "نکنه فردا نياد" چی میشد غرورِ مردونه نجابت نمیشد واسه من اشکای تو تنهايی عادت نمیشد دلِ من دل نمیداد به رسمِ عشقِ پنهونی نمیشد گوشهی سينه بیقرار و زندونی ولی انگاری ديگه فرصتِ قصّه گم شده يکی میگه همهی اين آرزوها بیخوده حالا که تازه میخوام کاری کنم يکی میگه: کولهبارِتو ببند، ساعتِ رفتنه ديگه آره من رفتنیام، رفتنیام از اين ديار چرا هيشکی نمیياد بدرقهی يه بیقرار؟ محمد مهدی مرادی معرفی کتاب: خاطرات شاپور بختیار چاپ دوم 1386 (تاریخ معاصر ایران به روایت تاریخ سازان) (طرح تاریخ شفاهی ایران) به کوشش حبیب لاجوردی انتشارات صفحه در صفحه 115 این کتاب شاپور بختیار دلیل تقبل نخست وزیری اش را نقل میکند و در ادامه اینده بینی اش نسبت به ایران را می آورد که به اختصار می آورم : ... باید این مبارزه را بکنیم و اگر موفق شدیم بهتر و اگر نشدیم من پیش بینی میکنم : (( ای مردم ایران ، شما پدرتان در می آید .))حالا اگر می بینید چهارتا مردم با من موافق هستند(حالا اشرف و چهارتا مزاحم دیگر را کنار بگذارید ) برای این است که حرف هایی که زدم صحیح از آب در آمد ، برای این که من گفتم ((نعلین بدتر از چکمه است )) این درست بود . برای این بود که من گفتم این مملکت تجزیه می شود و یا چنین و چنان میشود . یا زمانی که از بختیار سوال می شود که چرا نهضت ملی ایران به رهبری مصدق شکست خورد می گوید : - بنده یک قسمت از آن را عرض کردم : به علت این که این قدرتی که در نهضت ملی ایران داشت و کم هم نبود – باید بگویم – این نهضت متشکل ( organize ) نبود . وقتی که متشکل نباشد ، مثل یک چریک است ، مثل یک سپاه بی انظباطی است . ما واحد ها ، سلول ها ، قسمت ها و بخش های مرتب نداشتیم . دکتر مصدق به هیچ عنوانی وقتی نخست وزیر شد ، نمیخواست بگوید که من عضو جبهه ملی هستم . وقتی جبهه ملی یک لیستی برای انتخابات تهران داد ، دکتر مصدق گفت (( اگر اسم مرا گذاشتید که به پیروی از رهبر و اینها ، من تکذیب خواهم کرد... )) خواندن این کتاب خالی از نکات ظریفی که بختیار بهتر از هر کسی آنها را لمس کرده نیست و از این رو به شما توصیه میکنم که: "حتما و حتما بخوانید " 

سرنوشت این ابر

| Design By : Night Skin |


